نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: داستان smnthd

  1. #1
    Super Moderator
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    13
    تشکر تشکر کرده 
    8
    تشکر تشکر شده 
    0
    Thanked in
    0 پست
    آنلاين
    1 روز 6 ساعت 15 دقيقه 31 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 14 ثانيه

    داستان smnthd

    آینه جادو و پسرک

    در روزگاران پادشاهان و افسانه ها، پسرکی زندگی می کرد که خیلی بازیگوش بود. همه دنیای او، بازی کردن و خوش گذرانی بود. او همیشه دنبال دوستانی بود که با آن ها بازی و تفریح کند. البته برای همه کودکان مهم ترین کار بازی است و برای همین، کسی با پسرک کاری نداشت. اما تفریح شب های او، فکر کردن بود. بعضی شب ها ساعت ها قبل از خواب به خداوند و مسائلی مانند آن که برای ذهنش عجیب و غریب بودند می اندیشید. به ازلی بودن جهان، ابدی بودن و همه این مسائل. عمق دست نیافتنی این فکر ها جذابیت زیادی برای پسرک داشت. البته خیال بافی هم یکی دیگر از تفریحات او بود. او همیشه در خیالات خود، از یک چیز کوچک شروع می کرد و آن را گسترش می داد تا به موفقیت های بزرگی برسد. مثلا در خیالش فرمانده یک گروه کوچک می شد، با آن ها به جنگ می رفت و اندک اندک یک امپراتوری می ساخت. یا بعضی وقت ها تبدیل می شد به یک معماری که از یک خانه کوچک شروع می کند و در نهایت، شهری با شکوه می سازد. جذابیت این خیال بافی ها برای او در همین مسیری بود که طی می شد، تا وقتی به اوج خیالش می رسید که دیگر تمام می شد و به سراغ خیال بافی دیگری می رفت.
    پسرک از کودکی درباره آینه هایی می شنید که زیبایی بسیاری داشتند. او همیشه آرزو داشت یکی از آن آینه ها داشته باشد. چیزی که برای هیچ کدام از هم بازی هایش جذاب نبود. وقتی پسرک به نوجوانی رسید، پس از مدت ها جستجو توانست یک آیینه جادویی بگیرد. آن آیینه ویژگی خاصی داشت. وقتی پسرک در آن نگاه می کرد، به جای آنکه پسرک را نشان دهد، چیزهای دیگری نشان می داد. چیزهایی که برای مردم عادی قابل دیدن نبود، اما پسرک به خوبی می دید. چندین بار سعی کرد آن تصاویر را به دیگران نشان دهد، اما هر بار که آینه اش را به کسی نشان می داد، او هیچ چیز خاصی در آینه نمی دید. پسرک سعی می کرد بگوید چه در آینه است و چقدر زیباست، اما این برای هر کسی قابل رویت نبود.
    اما پسرک چه در آینه می دید که آنقدر شیفته آن می شد؟ بعضی از چیزهایی که میدید، همان چیزهایی بود که در دنیای واقعی هم وجود داشت، اما در آینه بسیار زیباتر بودند. اما برخی چیز های دیگر، به این سادگی ها در دنیای واقعی یافت نمی شدند. مثل اکسیر حیات. آری پسرک در آینه اکسیر حیات را می دید و همیشه مجذوب زیبایی های آن می شد. هر چیزی که او در آینه میدید بی نهایت زیبا بود اما اکسیر حیات از همه چیز زیبا تر. پسرک با دیدن این زیبایی ها به وجود می آمد و شور و شوق سراپایش را می گرفت. برای همین دوست داشت دیگران هم این زیبایی ها را ببیند و با او شریک شوند، اما کسی این توان را نداشت. این باعث می شد دنیای پسرک از دیگران جدا شود، و او تنها شود. این تنهایی برای او آزار دهنده بود.
    او تصمیم گرفته بود به دنبال اکسیر حیات برود. اما یافتن اکسیر حیات در دنیای واقعی کاری بسیار سخت بود. اما او تصمیمش را گرفته بود. دیگر همه معنای زندگی برای او یافن اکسیر حیات بود.
    او مدتی در جستجو بود. به زودی، آینه های دیگری نیز به دست پسرک می رسیدند، آینه هایی که هر کدام با دیگری فرق داشتند، اما همه در یک چیز مشترک بودند، آنچه نشان می دادند بسیار زیبا بود. البته چیزهایی که نشان می دادند هم متفاوت بودند، اما بیشتر آن ها، اکسیر حیات را نشان می دادند.
    عاقبت، پسرک جوینده، یابنده بود. او در سرزمینی، چیزی پیدا کرد که احساس می کرد همان اکسیر حیات است. اسم آن سرزمین، thd بود. او مدت زیادی در آن سرزمین ماند تا به اکسیر حیات دست پیدا کند. در آن مدت حال خوشی داشت و گمان می کرد که گمشده خود را پیدا کرده.
    یک روز، در قلب آن سرزمین، به کوهی رسید و فهمید که اکسیر حیات، در همین کوه است، وارد غاری در میانه کوه شد و تا قلب کوه رفت. در آنجا، در یک تالار بزرگ، سنگی را دید که روی آن نوشته شده بود: smn، و او گمان کرد که این سنگ، همان اکسیر حیات است. مجذوب زیبایی آن سنگ، نزدیک و نزدیک تر شد، دستش را دراز کرد تا سنگ را بر دارد...
    ناگهان اژدهایی ظاهر شد و میان او و سنگ فاصله انداخت. اژدها بی نهایت زشت و بدترکیب بود و از دهانش آتش بیرون می آمد. دهان باز کرد و آتشش پسرک را گرفت. قلب پسرک آتش گرفت و سوخت. از غار بیرون آمد و در دامنه کوه آرام گرفت. اژدها در دهانه غار ایستاده بود. پسرک، به آینه اش نگاهی کرد. زیبایی اکسیر حیات بیشتر و بیشتر شده بود...
    مدت زیادی سعی می کرد به غار برود و smnthd را بدزدد، اما همیشه اژدها با آتش خود مانع می شد تا پسرک به خواسته اش برسد. هر چقدر بیشتر از آتش اژدها می سوخت، اکسیر حیات در آن آییه زیبا تر و فریبنده تر می شد.
    آخرش، پسرک سوخته و درمانده، به شهر خود بازگشت، اما هیچ گاه smn را فراموش نمی کرد. او هنوز در آینه خود و آینه های دیگر نگاه می کرد و اکسیر حیات و دیگر زیبایی ها را می دید. از اینکه دیگر مردم به زندگی ساده خود مشغولند و از اکسیر حیات و دیگر چیزهای زیبای درون آینه بی خبرند عذاب می کشید.
    او این تنهایی اجباری را دوست نداشت. دنیایش با دیگران فرق می کرد، دنیای او، دنیای زیبای درون آینه ها شده بود. نمیخواست در دنیای دیگران زندگی کند، اما به شدت دوست داشت راهی باز کند تا دیگران به دنیای او وارد شوند و با او از زیبایی های درون آینه لذت ببرند.
    پسرک که شبیه دیوانه ها شده بود، تصمیم گرفته راهی بیابد و دیگران را از زیبایی های آینه ها آگاه سازد، تا دیگران را به دنیای خود ببرد. نقشه ای کشید و نام آن را smnthd گذاشت. او میخواست، از طریق این نقشه، زیبایی های آینه ها را به دیگران نشان دهد. او فکر می کرد اگر در این کار موفق شود، حتما روزی به آن اکسیر حیات خواهد رسید.
    از آن موقع پسرک تالاری ساخت با نام smnthd ساخت تا در آن، زیبایی های آینه ها را نقاشی کند و به دیگران نشان دهد. اگر دیگران نمی توانند درون آینه ها را ببیند اما می توانند نقاشی های تالار را ببیند. و این، راهی بود که پسرک برای رسیدن به اکسیر حیات پیدا کرده بود.

  2. #2
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2018
    نوشته ها
    11
    تشکر تشکر کرده 
    0
    تشکر تشکر شده 
    8
    Thanked in
    8 پست
    آنلاين
    39 دقيقه 33 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    15 ثانيه
    سلام خسته نباشید اول اقای ***
    داستان خوبی بود اما تعلیق جدی نداشت و اینکه کشش داستان خیلی کم بود که باعث عدم جذب خواننده میشد و اخرش این تداعی میشد که بیشتر شبیه یک تیزر تیلیغاتیه

  3. کاربر مقابل از فائزه باقراسلامی عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    smn (10-07-2018)

  4. #3
    Super Moderator
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    13
    تشکر تشکر کرده 
    8
    تشکر تشکر شده 
    0
    Thanked in
    0 پست
    آنلاين
    1 روز 6 ساعت 15 دقيقه 31 ثانيه
    متوسط آنلاين بودن
    3 دقيقه 14 ثانيه
    نقل قول نوشته اصلی توسط فائزه باقراسلامی نمایش پست ها
    سلام خسته نباشید اول اقای ***
    داستان خوبی بود اما تعلیق جدی نداشت و اینکه کشش داستان خیلی کم بود که باعث عدم جذب خواننده میشد و اخرش این تداعی میشد که بیشتر شبیه یک تیزر تیلیغاتیه

    سلام
    خیلی ممنون از نظرتون

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •